تبليغاتX
خانه ای در خورد فیل

خانه ای در خورد فیل

خداوند در قرآن کریم در سوره ی مبارکه انعام آیه ی ۶۸ می فرماید که: 

وَإِذا رَأَيتَ الَّذينَ يَخوضونَ فى ءايٰتِنا فَأَعرِض عَنهُم حَتّىٰ يَخوضوا فى حَديثٍ غَيرِهِ ۚ

 وَإِمّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيطٰنُ فَلا تَقعُد بَعدَ الذِّكرىٰ مَعَ القَومِ الظّٰلِمينَ

هرگاه کسانی را دیدی که آیات ما را استهزا می کنند، از آنها روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند! و اگر شیطان از یاد تو ببرد، هرگز پس از یادآمدن با این جمعیّت ستمگر همنشین نشو!

.

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:9  توسط عالیجناب  | 

شرمنده ایم آقا جان.. وقتی آن حرامزاده ها به شما اهانت کردند ما فقط کمی عصبانی شدیم.. اما زود خاموش شدیم.. شاید ترسیدیم ..  عده ای مان گفتیم که بیش از حد بین مان شکاف هست و حالا عمیق ترش نکنیم.. این شد که گذشتیم.. یاری نکردیم آن عده ی ای را که دلبسته ی راستین شما بوند .. و دل شان خون بود.. حق شما را فروگذاشتیم.. تا بلکه بین خودمان صلح کرده باشیم.. شدیم آدم های اهل مسامحه.. شدیم شیعه ی عهد معاویه.. .شدیم شبیه همان پیروانی که اهانت متوکل به شما را دیدند اما در مجلس بزم خلافت فالوده خوردند.. 

خاک بر سر ما که اسم مان را گذاشتیم مسلمان انقلابی... ما اشتباه کردیم آقا.. همین شد که آن ها وقاحت را از حد گذراندند.. و این طور به شما توهین کردند.. 

آقا ما شرمنده ی فرزند بزرگوارتان هستیم. ...  ما شیعیان خوبی نبودیم آقا جان..

..


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:19  توسط عالیجناب  | 

در مورد این عکس خواهم نوشت به زودی...


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:38  توسط عالیجناب  | 

در میان کوه ها بالا می رفتیم. هوا آفتابی بود. تمام راه را تا بالا به بالا و پایین زنده گی فکر می کردم. سکوت کوهستان گاهی به آدم یادآوری می کند که چه مسئولیت بزرگی ست این زنده گی ... و گاهی ما آدم ها چه قدر کم می آوریم.. تا آن بالا.. هم اضطراب به سراغ ام آمد.. هم تاسف خوردم به روزهایی که گذشت.. هم آتشی درون ام شعله می کشید.. به بالای کوه که رسیدم یک ابر بزرگ پاره آمد بالای سرم.. و شروع کرد باریدن.. .. انگار داشت این آتش خاموش می شد.. اما هر چه بالاتر می روی ابرها سریعتر حرکت می کنند... ابرها از من دور می شدند.. و چند دقیقه بعد باز آفتاب شد.. چند نفری که آن بالای قله بودند خوش حال بودند .. اما من آمدم کنار قله.. و در ذهنم می خواندم: تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی... 

.

.

ابرها بر نگشتند.. هوا آفتاب بود. زنده گی طوری پیش می رفت که می شد گفت تمرّ کمرّ السحاب. تو هم با ما نبودی. یا اله العاصین. 



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:47  توسط عالیجناب  | 

بنویس اینجا که روزهایی بود که شهر ما خانه ی ما نبود. 

.

.

پارسال همین موقع بود.. قرار بود احسان تز دکترای اش را دفاع کند.. گفتم چه کار می کنی بعد از دفاع.. گفت بر می گردم شهرمان شیراز.. میرم توی دشت.. آس مون رو نگاه می کنم .. شاید خواستم که داد هم بزنم.. درین شهر نمی شود داد زد... خنده مان گرفت.. 

ولی راست می گفت.. غربت آدم را ساکت می کند. خاصیت جنون و غصه را با هم دارد. 

.

.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 14:14  توسط عالیجناب  | 

حضرت علامه حسن زاده -روحی له الفداء- می فرمودند:

مردی به اویس قرنی گفت: مرا اندرزی کن.. آن جناب گفت: فر الی الله.. 

این کلام را از کتاب الله اقتباس کرد که نوح نبی - علیه السلام- به مردم فرمود: ففروا الی الله.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:7  توسط عالیجناب  | 

بیست و پنج سالم که بود با استادم در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم. قرار بود شام بخوریم. اتفاقی. روز تولدم بود.. وقتی فهمید گفت بیست و پنچ سالگی مثل قله ی زنده گی ست. ازون به بعد همه چیز شتاب می گیرد اما در جهت معکوس. حتی عمر هم زودتر می گذرد.. 

زیاد به حرف اش توجهی نکردم. یعنی گفتم یک آدم سی و هفت ساله که تمام زنده گی را در آزمایشگاه گذرانده چه می داند از زنده گی.. چه می داند آن سال های نمادین بدنام دانش گاه بر ما چه روزهایی که نرفت. 

.

.

.

اما حالا نزدیک چهار سال از آن ماجرا می گذرد.. و اصلا یادم نیست آن آدم بیست و پنج ساله کجاست.... اصلا یادم نیست آن همه نقشه برای زنده گی کجاست و چه بر سر آن کاغذهای پاره آمد. چه بر سر آدم هایی آمد که زود آمدند و رفتند ... لابد استادم هم یادش نیست این ها را وقتی به من گفت که چهل سال ش نبود. .. 

آره دنیا.. مولای مان راست می گوید... یکی غیر از ما را پیدا کن .. ما این بازی را تمام کرده ایم.. خدا کند که نباخته باشیم اما.. یا اله العاصین. 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 19:34  توسط عالیجناب  | 

چندسال پیش جایی نوشته بودم که " تفنگ ها را زیاد جدی گرفته بودیم. حقیقت اش این است که سوار بی سواد هم هیچ قدرتی ندارد.. "

.

.

حالا که نوشته های آن روزها را می بینم دیدم شما زیرش به حروف منحصره ی خودتان نوشته اید که "سواری که سواد داشته باشد اما تقوا نداشته باشد هم هیچ ارزشی ندارد ... ".. راست می گفتید. فی التاخیر آفات اما .. من این را حالا خوب می فهمم .. و مثل همیشه دیر... خدایا ببخش. یا اله العاصین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:26  توسط عالیجناب 

مشهور است که وقتی در زمان شاه قاجار مجلس به توپ بسته شد، ملک المتکلمین را در حالیکه طنابی به گردنش انداخته بودند و از دو سو می کشیدند، به باغ شاه بردند. و آنچه از زندانبانان باغ به دست می آید اینست که او تا آخرین لحظه نگه بر آسمان داشته و می خندیده است، که " خنده ی تلخ من اینک ز پریشانی توست .. ". و وقتی برای اعدام از دیگران جدایش می کردند، او که صدای خوبی داشت با آوازی دلکش در بیات اصفهان چنین خواند:


ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما

بر بارگه عدوان آیا چه رسد خَذلان

...


پ.ن:  اتفاقات عجیب روزهای گذشته انگار امروز تمام شد.. تمام راه را تا خانه به این آیه ی شریفه فکر می کردم: و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون. دلم سوخت برای شان. شاید فکر می کرده اند که پیروز شده اند... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:15  توسط عالیجناب  | 

گاهی دلخور می شد.. از محراب بلند می شد.. می آمد پیش ام .. می گفت بیا در مراسم.. با مومنین باش.. این طوری نباش.. من لبخند می زدم.. فکر می کردم این ها را حاج آقا از سر دل سوزی می گوید.. 

دی روز قرآن را نگاه می کردم.. دیدم خداوند در آیه ی  ۱۳۹ سوره ی نساء می فرماید:

الذين يتّخِذون الكٰفِرينَ أَولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنينَ ۚ أَيَبتَغونَ عِندَهُمُ العِزّةَ فَإنَّ العِزّةَ لِلَّهِ جَميعا

آنها که کافران را به جای مؤمنان، دوست خود انتخاب می‌کنند؛ آیا عزّت و آبرو نزد آنان می‌جویند در حالی که همه عزّتها از آن خداست؟!

.

.

شاید همین بود که پیرمرد می گفت اگر مطمئن نیستی که مومن هستی در خودت نباش!..

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:19  توسط عالیجناب  | 

دی شب راه مان خورد به مسجد الزهرا.. مناره های مسجد از دوردست ها بر آس مان ناآرام کنار اقیانوس آرام افراشته بود.. نماز مغرب را با دوست عزیزی آنجا خواندیم.. شیعیان عزیز غیر ایرانی زیادی در صف نماز بودند.. از گنبد سبز مسجد خداحافظی آسان نبود.. مثل دعای بعد از نمازی که می خواندند و هر لحظه بهتر می شد.. و ای کاش تمام نمی شد..


شب در راه خانه روضه ی حضرت زهرا -سلام الله علیها- بود.. و من به تقارن این همه نشانه فکر می کردم.. در دلم شاد بودم .. مثل آدمی که مادرش به او نظر کرده باشد..

مادرم.. تنها طرف آفتاب را گرفت

.

.


+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:43  توسط عالیجناب  | 

"

در لشکر دوستی داشتیم به نام «یوسف شریف» به ساجد لشکر معروف بود. چون همیشه در حال سجده بود هر جای خلوت را که پیدا می‌کرد برای شکرگذاری به سجده می‌رفت.

یک شب که من با یکی از دوستانم خود را برای عملیاتی آماده می‌‌کردیم-نمی‌دانم چرا- اما احساس کردم قرار است برای ساجد لشکر اتفاقی بیفتد. بنابراین من پشت سر او به راه افتادم. بالاخره عملیات تمام شد ما خط را شکسته بودیم، هوا آفتابی بود باید مسافتی بین 200 متر را می‌دویدم تا به یک خاکریز برسیم. من صدای زوزه‌ی گلوله‌هایی را که از کنار سرم می‌گذشت می‌شنیدم آنقدر آتش زیاد بود که کلاه آهنی‌ام از سرم افتاد. یک دفعه ساجد لشکر را دیدم میان آن همه ترکش و آتش زانو زد و به سجده افتاد. در همان حال که داشتم فیلم می‌گرفتم در ذهنم گفتم «توی این اوضاع، سجده کردنت چیه آخه» که یک دفعه دیدم به عقب برگشت و کلاه از سرش افتاد. جلو رفتم یک گلوله وسط پیشانی‌اش خورده بود به طور طبیعی باید به عقب پرت می‌شد اما او به سجده در آمده بود.

بعدها در وصیت‌نامه‌اش خواندم که نوشته‌بود خدایا بچه‌های لشکر من را ساجد لشکر صدا می‌زنند من خجالت می‌کشم اما اگر تو من را از کوچکترین سجده کنندگان قبول داری دلم می‌خواهد به حالت سجده به دیدارت بیایم و دیدم که دقیق همین اتفاق افتاد.

"



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 10:42  توسط عالیجناب  | 

در اتاق ام فقط تصویر یک شهید عزیز را دارم.. گاهی که به عکس مبارک اش نگاه می کنم یادم می افتد که ما اشتباهی هستیم.. ما قرار بود که هویزه باشیم... قرار بود خرمشهر باشیم.. حالا افتاده ایم این گوشه ی مهجور دنیا.. با دلی که از آرام ترین اقیانوس دنیا هم ناآرام تر است..

آن روزهای سخت برای دوستی می گفتم.. ما ازینکه در محاصره ی دشمن باشیم نمی ترسیم... ما ازینکه آدم هایی که دوست مان دارند از آن هایی باشند که خدا ازشان خشنود نیست باید بترسیم.. چه بود آن شعر .. این سر به درد شانه ی شمشیر می خورد..!...

.

.

باری به هر حال برای ام ننویس که آفتاب است بیا برویم قدم بزنیم. برویم کنار دریا. ساحل است. امن است. برویم فلان جا چه کار کنیم.. مولای ابدی مان می گوید: یا دنیا.. هیهات.. غری غیری.. دنیا جای خوش گذرانی نیست رفیق.. جای وظیفه است... و همه ترسم این ست که سال های گذشته را ذره ای ازین مقدار فرو گذاشته باشم.. و الی الله ترجع الامور


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 19:10  توسط عالیجناب  | 

هفته ی پیش علی که پسر کوچک هفت ساله ای ست بعد از کلاس قرآن مان در مسجد آمد پیش ام و گفت که امتحان یکی از درس های اش است و خواست که برای اش دعا کنم. گفتم باشه عزیزم اما به من نگو.. برو به مامان بگو دعا کنه برات.. بگو به ش هم برای امتحان تو هم برای من دعا کنه.. گفت باشه.

..

این جلسه آمد بعد از کلاس گفت شما هم نمره تان خوب می شود.. گفتم چه طور؟ گفت دعای مادر من خیلی خوب بود. من همه ی سوال ها را بلد بودم. و بعد لبخند زد. از آن لبخند هایی که می تواند تا چند روز دل خوشی ات باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:18  توسط عالیجناب 

بار آخر که از پارک وی تا ونک قدم می زدیم آمد جلوی مغازه ی اسباب بازی فروشی ایستاد. خوب به آن هواپیمای مسافربری هفتصد و چهل و هفت نگاه کرد. می خواست بخرد اش انگار.. اما من حالم عوض شد. بی اختیار ذهنم به فرودگاه امام رفت. و پروازی که این طور باز شب آورد اینجا...

.

.

یه روزی میریم فرودگاه امام به جای اینکه از هم خداحافظی کنیم از فرودگاه خداحافظی می کنیم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:19  توسط عالیجناب  | 

 خداوند در سوره ی مبارکه ی آل عمران می فرماید:

إِن تَمسَسكُم حَسَنَةٌ تَسُؤهُم وَإِن تُصِبكُم سَيِّئَةٌ يَفرَحوا بِها ۖ وَإِن تَصبِروا وَتَتَّقوا لا يَضُرُّكُم كَيدُهُم شَيـًٔا ۗ إِنَّ اللَّهَ بِما يَعمَلونَ مُحيطٌ

اگر نیکی به شما برسد، آنها را ناراحت می کند؛ و اگر حادثه ناگواری برای شما رخ دهد، خوشحال می شوند. (امّا) اگر (در برابرشان) استقامت و پرهیزگاری پیشه کنید، نقشه های (خائنانه) آنان، به شما زیانی نمی رساند؛ خداوند به آنچه انجام می دهند، احاطه دارد.




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 16:9  توسط عالیجناب  | 

راننده گی در نیمه شب های این شهر را بی نهایت دوست دارم. وقتی همه جا تاریک است و راهت به خانه از میان جنگل های انبوه می گذرد. طوری که می توانی چراغ ها را خاموش کنی و به نور کمرنگ جدول دل خوشی کنی. وقتی شهر خواب است و تو بی حوصله انتظار یک صبح واقعی را می کشی که همه جا را روشن کند.

..


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 3:58  توسط عالیجناب  | 

هاشمی کلا آدم ساده ای نیست. یعنی به جای اینکه بفهمی چه قصه ای دارد می گوید باید اول سعی کنی که بازی گر قصه ای که او می گوید نباشی. و این اصلا ساده نیست. واقعا نیست و همین است که مثلا تازه سال هفتاد و هفت عده ای که دوم خردادی اند و به اصطلاح در اعتراض به نحوه ی مدیریت هاشمی اصلاحات کرده اند و خاتمی را سر کار آورده اند متوجه می شوند که اصلا خود هاشمی به آنها رای داده. همین می شود که قرار می گذارند او را بزنند.. .. 

.

مع هذا اینکه آقای رضایی می گویند هاشمی فقط خاطره گفته را هیچ کس احتمالا باور نکند. برعکس. کسانی که کمی بیشتر اخبار خارجی را با واکنش های داخلی می سنجند از یک تلاش برای یک تغییر بزرگ در آینده ی نزدیک حرف می زنند. نامه ی شفاهی و شش بندی اوباما به رهبر ایران. تغییر محل مذاکرات از بغداد دوباره به استانبول. مانور مشکوک احمدی نژاد در وزارت خارجه که ناقص ماند و کودتای وزارت اطلاعات او که ناکام ماند به احتمال زیاد به این انعطاف (!) قریب الوقوع آینده منتهی است. 

.

.

به نظر می رسد که هر چه قدر به پایان ریاست جمهوری دهم نزدیک می شویم، یک رقابت تازه برای یک رابطه ی جدید با آمریکا دوباره شروع خواهد شد. هاشمی با اطلاع ازین موضوع، و البته در جهت حمایت از آن، می کوشد که این رابطه را از طریق مجمع ایجاد کند. احمدی نژاد که چند تلاش ناموفق برای ارتباط داشته است، می خواهد با فضاسازی خودش را تنها آدمی معرفی کند که می تواند رهبر ایران را متقاعد به رابطه کند. آمریکا هم که قطعا از گزینه ی نظامی مایوس شده و آخرین تیرهای ترکش اش را تمام شده می بیند سعی می کند که با بزرگ نمایی تحریم ها و اتهامات، مذاکرات محتمل آینده را به نوعی جلسه ی محاکمه ی جمهوری اسلامی تبدیل کند.. .

.

.

به نظر می رسد که صحنه ی مذاکرات دوستانه ی ایران و آمریکا از یک جنگ منطقه ای برای ایران خطرناک تر باشد.. 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 17:37  توسط عالیجناب  | 

درس دادن برای بچه های زیر ده سال یکی از بهترین اوقات این روزها است. هفته ی گذشته به جای تکلیف دادن از بچه ها خواستم که از پدر یا مادرشان بپرسند "انما المومنون اخوه" یعنی چه. بچه ها قرآن را خوب می خوانند. برای کسی که فارسی بلد نیست عالی است حتی. و این بی شک از بهترین خدمات حاج آقا به این شهر بود...

دی روز علی که پسر کوچک ساکتی است و هشت سال دارد دفترش خالی بود. گفت.. پدر یا مادرم نمی دانستند یعنی چه.. دلم گرفت. دستی روی سرش کشیدم. گفت ام اشکالی ندارد. حالا تو چیزی می دانی که آنها نمی دانند..

.

.

راستی در حین داستان آن برادرها که ترکه های چوب را شکستند وقتی شاخه های خشکیده ی جدایی بودند و نتوانستند آن چند ترکه ی متحد با هم را شکست دهند، بی اختیار ذهن ام رفت به قضایای اخیر مسجد. و باز دلم گرفت. خیال کردم که آدم هایی که اینجا نمی دانند "انما المومنون اخوه" یعنی چه خیلی زیادند.

.

..

خیلی جای تان خالی ست حاج آقا. برای مان دعا کنید. دی دار به زودی ان شاء الله.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 13:35  توسط عالیجناب  | 

ابریست کوچه کوچه، دل من، خدا کند

نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند


حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است

چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند


مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید

شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند


با واژه های از رمق افتاده آمدم

می خواست این غزل به شما اقتدا کند


حالا اجازه هست شما را از این به بعد

این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟


مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات …

تا اینکه لای لای تو با او چها کند


یادش بخیر مادرم از کودکی مرا

می برد تکیه تکیه که نذر شما کند


یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها

می برد با حسین شما آشنا کند


در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم

تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند


مادر! دوباره زخم شما را سروده ام

باید غزل دوباره به عهدش وفا کند:


یک شهر، خشم و کینه، در آن کوچه – مانده بود

دست تو را چگونه ز مولا جدا کند


باور نمی کنم که رمق داشت دست تو

مجبور شد که دست علی را رها کند…


تو روی خاک بودی و درگیر خار بود

چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند


نفرین نکن، اجازه بده اشک دیده ات

این خاک معصیت زده را کربلا کند


زخمی که تو نشان علی هم نداده ای

چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند


باید شبانه داغ علی را به خاک برد

نگذار روز، راز تو را برملا کند…


گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟

افسانه باشد این همه؛ گفتم خدا کند


با بغض، مردی آمد از این کوچه ها گذشت

می رفت تا برای ظهورش دعا کند


از کوچه ها گذشت … و باران شروع شد

پایان شعر بود که توفان شروع شد


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:40  توسط عالیجناب  | 

امام جواد - روحی له الفداء- می فرماید :

من انقطع الی غیرالله وکله الله الیه..

یعنی هر کس به غیر خدا دل ببندد
خداوند او را به همان شخص وا می گذارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:26  توسط عالیجناب  | 

روز پانزدهم بهار هیچ وقت روز خوبی نبود. یعنی از همه ی روزهای بهار نحس تر بود. وقتی بود که بهار صاف می خورد وسط فرودین. و نصف می شد به دو نیمه. و یک نیمه می رفت دنبال کار خودش. می رفت شهر خودش. می رفت پی عشق خودش. یک نیمه می نشست دنبال تکالیف نوروزی و پیک های شادی! و سعی می کرد که به زور شب نشینی جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کند.


هنوز هم که هنوز است بی آنکه دیگر کسی حواس اش باشد که پیکی بفرستد روز پانزدهم که می شود کسی می رود دنبال کارش. کسی تو را جوری ترک می کند که همه ی جاهای خالی فقط با او پر می شوند. هنوز پانزدهم که می شود کسی زنگ می زند و از آن طرف خط گریه می کند. هنوز شب که می شود دراز می ماند و سیاهی می ماند به روزهایی که گم بودند در خودشان.

نه شاید روز پانزدهم نحس نبود. همه چیز از همه چیز بدتر بود. شب از غروب بدتر بود. غروب از روز بدتر. همه از همه بدتر بودند. همه از همه نحس تر بودند. چه بود آن شعر.. می گفت:

من به عشق منتظر بودن .. همه صبر و قرارم رفت.. عشق ام مرد.. بهارم رفت

بهارم رفت.

.

.

راست می گفت لعنتی. همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 20:4  توسط عالیجناب 

می خواستم بگم به ش که من از این شهر چیزهای زیادی دیده ام. دیده ام نئوکان های میهنی قداره کش را که جلوی سفارت آمریکا پرچم کشورشان را به آتش کشیده اند. من دیده ام کارگزارانی که سازنده گی شان در خارج از کشور ده برابر داخل کشور بود. دیده ام کارگزارانی که کارشان گزارش است و نسخه ی انقباض آزادی واقعی می پیچند. دیده ام که در همان مسجدی که به نفس حق حاج آقا ساختندش، آمدند کمک کردند. هیئت مدیره شدند. بعد در وب سایت خود مسجد علیه حاج آقا بیانیه دادند. از قول آقای سیستانی. به دروغ. الآن هم که دارند به در و دی وار می زنند که در نبود ایشان حق رای شان را بدزدند از جایی که خود حاج آقا ساخت. 

.

.

می خواستم این ها را بگویم. بگویم که رفیق.. اینجا نئوکان و مذهبی افراطی وابسته و آزادی خواه لاابالی و سیاستمدار عرق خور فراری طوری به ارکان هم گره خورده اند که همه شبیه هم شده اند. به این ها به چشم دشمن باید نگریست. اما نگفتم این ها را .. سکوت کردم. 

اما برای ام گفت... که وقتی آمدم اینجا کمی ناراحت بودم.. می خواستم برم حوزه.. درس فقه بخوانم. اما خدا نخواست.. اینجا که آمدم بچه های مذهبی را دیدم شاید کمی غربت را فراموش کردم.. اما بعضی از همین ها برای مان شایعه درآورند.. گفتند فلانی اطلاعاتی ست. به خانم ام گفته بودند. آمده بود خانه.. گریه.. که به ش همچین چیزی گفتند. دلم گرفت. شکر خدا کردم. همین دیگر عزیز جان.. دیگر نرفتم جمع شان. 

دلم کمی گرفت. نتوانستم سکوت کنم این بار. گفتم برادر. من اگر جمهوری اسلامی را قبول دارم از اول تا آخرش را قبول دارم. به من بگویند برو مسئول زندان اوین شو هم می روم.. وظیفه، وظیفه است.. اطلاعاتی بودن شغل سربازی امام زمان است.. اگر به من بدهند با افتخار می پذیرم.. لبخند زد. در دلم صلوات فرستادم. 



+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 15:45  توسط عالیجناب 

وَمَن يوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ المُفلِحونَ.. حشر آیه ی 9


...

برای کسی که سال ها پیش برای ام نوشته بود که دلش چیزی را "خیلی می خواهد" نوشتم که رفیق! اشکال ندارد که چیزی را بخواهی... اگر حلال باشد.. اما همین که چیزی را "خیلی" بخواهی این نشان می دهد که علاوه بر تلاش به نتیجه هم دل بسته ای.. و این از آن نقشه های شیطان است که از قسمت حلال آرزوها و امیدها آن قسمت باطل و ناپسندش را بر تو غلبه می دهد. خلاصه که باید تسلیم به قضای الهی و شاکر از عطای او بود. مابقی همه چیز اباطیل است.

.

.

خدایا تو شاهد باش که بارها تا دم ِ این که به چیزی دل بسته گی پیدا کنم رفتم.. اما یا با ناامیدی و یا با پشیمانی بسیار برگشتم. خدایا تو شاهد باش که اگر من این ها را فهمیدم به خاطر این بود که اعتماد نکردم... و باید می دیدم.. خدایا ببخش اگر ایمان ما اینقدر دست و پا شکسته است و به هر دیواری می خورد. خدایا.. تو شاهد باش اما که از رحمت ات نا امید نشدیم... و گاهی اگر به زحمت افتادیم تو را همیشه در خاطر داشتیم. با گریه. یا اله العاصین


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 11:43  توسط عالیجناب  | 

از کافی شاپی در یک شهر بندری.. از ابتذال خفته ی یک شهر که همه روزش نحس است. دل شکسته این را برای چشمان شما می نویسم.. که بهار ما بودید... 

شهید من .. 

بر دوش چشم های تو حتی هنوز هم

مجروح از خطوط مقدم می آورند 

.

.


اللهم الحقنی بالشهداء و الصدیقین و الخمینی. 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 20:18  توسط عالیجناب  | 

و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

.

.

.

ممنون از دوستانی که دعا کردند. از نتیجه ی مباحثه و دادگاه می نویسم اینجا به زودی. هنوز اواسط ماجراست...

اما همین قدر که این بود آزادی بیان!؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 17:36  توسط عالیجناب  | 

دیدم در رجانیوز نوشته اند که مرحوم سید بهاری ترین شاعر دنیا بوده است. گمانم اگر ایشان خودشان زنده بود احتمالا شکایتی چیزی می فرستاد برای شان.

.

.

عزیز من!.. اولا که شاعران زیادی در جهان هستند که از بهار می نویسند. اگر حداقل چیزی از رابرت فروست نخوانده اید لابد دیده اید اشعار بهاری ویلیام شکسپیر را. یا حتی بهاریه های سنائی یا صائب خودمان. پس این چه طور حرف زدنی است آخر؟ 

ثانیا.. اتفاقا مرحوم سید به شدت از بهار متنفر بود.. اگر اشعار ایشان را با دقت بیشتر خوانده باشید، می بینید که می گویند: 

دیده ام.. در فصل ِ نفرت... در بهار ِ برگ ریز

کوچ ِ تدریجی دل ها را به حال سینه خیز...


.

.

مرحوم سید متاسفانه هنوز هم بین ما غریب است که این چنین یادواره هایی سطحی برای شان می نویسند. و احتمالا حوزه ی هنری دیگر حتی پوستر رنگی ایشان را در ردیف بودجه اش نداشته باشد. اما چه می شود کرد. طول می کشد که آدم های بزرگ مان را بشناسیم..


.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 10:24  توسط عالیجناب  | 

راس المعرفه حفظ حالک التی لا تقسمک.

اساس معرفت، استقامت روح است بر حفظ حال خویش. که آشفته و پریشان نشود .

.

.

.

فردا قرار است در یک مباحثه ای که بیشتر میدان مبارزه است شرکت کنم. فرق اش این است که من تنها خواهم بود و امیدم به خدای متعال و چند نفر دیگر همه با هم خواهند بود و امیدشان به قدرتی که دست شان هست..

.

..

دعا کنین. ممنون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 19:3  توسط عالیجناب  | 

ما باید سعی کنیم پدیده ها را و آدم ها را صفر و یک نبینیم. ما زیاد کلا اشتباه می کنیم در این موارد. یا فقط می توانیم از کسی بد بگوییم یا فقط مدح اش کنیم. یعنی ندیدم که مثلا کسی در حین فحاشی به کسی بگوید ولی مثلا آدم پاک دستی است. یا آدم راست گویی ست. همین است که قضاوت مان در مورد افراد و آینده به دفترچه ی خاطرات تبدیل می شود. یک روز مساعد است. یک روز نیست. گاهی زیادی عاشقانه است. و گاهی خراب و .. این طوری نمی شود که به امور مملکتی نگاه کرد.

.

.

من هیچ وقت احمدی نژادی نبودم. یعنی آن موقعی هم که یک عده با سلام و صلوات به ایشان رای دادند من با سلام و صلوات به کس دیگری رای دادم. و به همین دلیل هیچ وقت نمی شود که از احمدی نژاد توبه کنم. چون هیچ وقت به او قسم نخورده ام. ..

این هایی که می آیند مقاله می نویسند که من توبه کرده ام یا می کنم از احمدی نژاد. یا فلان. این ها احتمالا آدم های خوبی هستند. اما حرف بی خاصیت می زنند.


احمدی نژاد نمره اش بیست نیست. حتی نمره ی دولت دهم به مراتب کمتر از دولت نهم هست. اما دولت احمدی نژاد با اختلاف بهترین دولت جمهوری اسلامی تا به حال بوده ست. خود آقای رئیس جمهور از لحاظ پاک دستی و مواضع اصولی تقریبا در ذهن بیشتر مردم بی خطاست و این موهبت بسیار بزرگی ست. و نباید این را فراموش کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 22:5  توسط عالیجناب  | 

فاصله ‏‌ى بين مرگ و زندگى، فاصله ‏ى بسيار كوتاهى است؛ يك لحظه است. ما سرگرم زندگى هستيم و غافليم از حركتى كه همه به سمت لقاء اللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مى‏ كنند؛ هر كسى يك طور؛ بعضى‏ ها واقعاً روسفيد خدا را ملاقات مى ‏كنند، كه احمد كاظمى و اين برادران حتماً از اين قبيل بودند؛ اينها زحمت كشيده بودند.

ما بايد سعى‏ مان اين باشد كه روسفيد خدا را ملاقات كنيم؛ چون از حالا تا يك لحظه‏ ى ديگر، اصلاً نمى‏ دانيم كه ما از اين مرز عبور خواهيم كرد يا نه؛ احتمال دارد همين يك ساعت ديگر يا يك روز ديگر نوبتِ به ما برسد كه از اين مرز عبور كنيم. از خدا بخواهيم كه مرگ ما مرگى باشد كه خود آن مرگ هم ان ‏شاء اللَّه مايه ‏ى روسفيدى ما باشد.


.

.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 17:38  توسط عالیجناب  |